مرتبه
تاريخ : شنبه 5 اسفند 1391 

هنوز انقلاب در مراحل اولیه خود بود و می رفت که موج خون و خشم و آتش همه
جا را فرا بگیرد. به قصد دیدار از آیت الله خزعلی و برای تبریک و تسلیت به
او به خاطر شهادت فرزندش حسین، به تهران آمدم و به ملاقات او رفتم. معلوم
شد که استاد شهید نیز قصد دیدار از ایشان را دارد. به توصیه جناب آقای
خزعلی و عشق باطنی خویش نشستم تا ایشان از راه رسیدند. از انعکاس مسائل
ایران در خارج و تحرک جدید در منطقه و اوج قدرت امام و امدادهای غیبی و
الهی سخت شادمان بود و به پیروزی بسیار امیدوار. از من پرسید: شما چه خبر
دارید؟ من در جواب گفتم که دیشب جزوه ای را دیده ام از گروه فرقان که به
نظر ابتدایی احساس کردم، مسائلی پر از انحراف و خطا را در عباراتی زیبا و
جذاب به خواننده تلقین می کند. قبل از پایان گرفتن سخن من با نگرانی و عجله
گفت: من هم این جزوه را دیده ام. شماره دوم از مجلات این گروه ناشناخته
است. سپس اشاره ای به تک تک مقالات کرد و به ذکر نکاتی ظریف و اشکالاتی بین
مطالب جزوه پرداخت. در پایان رو به آقای خزعلی کرد و گفت: خطری که امروز
اسلام را تهدید می کند تنها آمریکا و شوروی نیست؛ خطر مهم و حساس، خطر
تحریف و تفسیرهای منحرفانه از احکام اسلام است که به نام اسلام مترقی و با
روح روشنفکرانه از آن می شود. خطر اصلی را باید در این گروه و امثال آن دید
که از حرکت ناب مردم و رهبری آن سوء استفاده می کنند و به تبلیغ و توسعه
افکار و انظار خویش می پردازند.

نقل کننده: شهید سیدحسن شاه چراغی

منبع: مصلح بیدار، ج 1، ص 186

تاریخ شروع نمایش: جمعه 22 اردیبهشت 1391

برگرفته از:
motahari.ir



ادامه مطلب
 

ارسال توسط Reza Akbarian Shurkaei
مرتبه
تاريخ : شنبه 5 اسفند 1391 

ایشان هر موقع به فریمان می آمدند، بچه ها و مخصوصاً نوجوانان را فراموش
نمی کردند و بین بچه ها مسابقه های مختلف ورزشی مانند فوتبال و دو می
گذاشتند و خودشان هم بدون اینکه احساس بزرگی کنند، با ما مشغول بازی می
شدند و به افراد برنده جایزه ای هم تقدیم می کردند.

من تقریباً 12 ساله
بودم که ایشان به فریمان آمده بودند. ما در روستای «باغ عباس» که در آنجا
باغ و زمین داریم، زندگی می کردیم و استاد مطهری برای دیدن ما به آنجا آمده
بودند. در فاصله دو سه کیلومتری روستا، ایشان از ماشین پیاده شده و پیاده
به روستا آمده بودند. در همین مسیر، تسبیح خود را گم کردند. وقتی به روستا
آمدند، موضوع را با ما در میان گذاشتند و گفتند: هر کدام از شما بچه ها که
تسبیح مرا پیدا کنید، مبلغ دو تومان جایزه دارید.

البته من نمی دانم
تسبیح استاد چه بود، ولی آن تسبیح خیلی برای ایشان مهم بود. بالاخره با چند
تا از بچه ها برای یافتن تسبیح دست به کار شدیم. من تسبیح را در همان
مسیری که استاد پیاده تا روستا آمده بودند، پیدا کردم و خوشحال نزد عمویم
رفتم. استاد دو تومان به من دادند و گفتند: با این پول می خواهی چه چیزی
بخری؟ من گفتم: یک چیز خوردنی. استاد فرمودند: من یک کتاب به تو معرفی می
کنم، برو و آن را بخر. ایشان کتاب «گناهان کبیره» را معرفی کردند و گفتند:
قیمتش 26 ریال است. سالی که این موضوع اتفاق افتاد، سال 53 بود و در آن
زمان دو تومان شاید بیش از 200 تومان امروز ارزش داشت. من آن کتاب را تهیه
کردم و بقیه پولش را هم استاد پرداخت کردند و هنوز هم آن کتاب را دارم.

نقل کننده: محمدصادق مطهری؛ برادرزاده استاد

منبع: پاره ای از خورشید، ص 159،160

تاریخ وقوع سه‌شنبه 31 مرداد 1391

تاریخ شروع نمایش: جمعه 22 اردیبهشت 1391
برگرفته از:

motahari.ir



ادامه مطلب
 

ارسال توسط Reza Akbarian Shurkaei
مرتبه
تاريخ : شنبه 5 اسفند 1391 

گاهی اوقات کنار رودخانه می رفتیم. آن وقت، نزدیکی های مغرب، کنار آب زلال،
استاد بنا می کردند به زمزمه خوانی. هوا خنک بود و کس دیگری هم نبود.
استاد اول پیش خوانی می کردند، بعد اذان می گفتند. باور کنید صفای خاصی
داشت. اصلاً ایشان در عالم دیگری بودند. مخصوصاً شب های جمعه. شب های جمعه
اگر در اتومبیل می نشستند و مشغول دعا خواندن می شدند، هر چه با ایشان حرف
می زدی، متوجه نمی شدند. اصلاً خودشان نبودند.

یک روز همان طور که می رفتیم، در شهر تهران گم شدیم. به هر طرف که می رفتم، باز از همان جای
اولم سر در می آوردم. در حدود نیم ساعت تمام می گشتم، اما استاد متوجه
نبودند. بعد که دعایشان تمام شد، گفتند: کجا هستیم؟

نقل کننده: سیدمحمود مدنی، راننده استاد

منبع: پاره ای از خورشید، ص 417

تاریخ شروع نمایش: جمعه 22 اردیبهشت 1391

برگرفته از:
motahari.ir



ادامه مطلب
 

ارسال توسط Reza Akbarian Shurkaei
مرتبه
تاريخ : شنبه 7 بهمن 1391 

آقای غلامرضا کریمی که اینک در آستانه شصت سالگی عمر خود قرار دارد، ساکن قزوین است. اما با این حال برای انجام این گفتگو، رنج سفر را برای آمدن به قم بر خود هموار کرده و در بعدازظهر یکی از روزهای آغازین دومین ماه سال، میهمان گفت‏وگوی صمیمانه و البته دو ساعته ما شد.

او هنوز هم پس از گذشت حدود سی‏وپنج سال از آخرین باری که راننده استاد شهید مطهری بود، با حالتی حسرت آمیز از آن شش سال همراه بودن با استاد سخن می گوید و البته بر این نکته تاکید می‌کند که روح آن شهید والامقام را شاهد و ناظر زندگی خود می‌بیند.

به گزارش تبیان، آن چه در ادامه می‌خوانید، چکیده‏ای خواندنی از این گپ‏وگفت درباره چگونگی آشنا شدن ایشان با شهید مطهری و ذکر خاطراتی جذاب از سیره زندگانی آن معلم شهید است. توصیه دوستانه ما این است که مطالعه این گفتگو را از دست ندهید!

عمر مفید 6 ساله!

با کمال افتخار می‏گویم آن شش سالی که ( از سال 49 تا 55) بنده راننده حاج آقا(استاد مطهری) بودم بهترین دوره زندگی من بوده است. آن موقع جوانی نوزده ساله بودم که خداوند این توفیق را به من عنایت کرد که با یکی از بزرگترین مردان معاصر این آب و خاک آشنا شوم.

بعد از گذشت این همه سال آرزوی بزرگ زندگیم این است که ای کاش دوباره آن روزها برایم تکرار می‏شد و این‏که هیچ‏گاه هم تمام نمی‏شد!

 باور کنید احساس و باورم این است که عمر مفید من همان شش سالی بود که در خدمت استاد مطهری بودم.



ادامه مطلب
 

ارسال توسط Reza Akbarian Shurkaei
مرتبه
تاريخ : پنج شنبه 5 بهمن 1391 

سال 1332 ايشان براي کسب گواهي تدريس از قم به تهران آمد و در روز امتحان رشته معقول (1) شاگرداول شد، پس از برگزاري جلسه امتحان به مدرسه مروي آمد و گفت:«هنگاميکه براي امتحان شرح منظومه به جلسه هيات ممتحنه رفته بودم قبل از من يک آقايي سوال کردند که ترتيب ماده و صورت چگونه است و شرح منظومه را به او دادند که بخواند ولي نتوانست آن را جواب بدهد،‌ نوبت به من که رسيد همه سوالهاي آنها را پاسخ دادم،‌ و هر آنچه را از من مي‌خواستند، تحقيق نمودم، بعد هيأت ممتحنه (2) به اتفاق گفتند:«حيف،‌ که نمره دادن بالاتر از 20 مقدور نيست» شايد براي آنان بسيار سخت بود که به يک طلبه نمره 20 بدهند و اينقدر هم خضور بکنند.

راوي: آيت‌الله جوادي آملي 1- رئيس دانشگاه 2- رييس هيات آقاي راشد بوده است.

منبع: تبیان



ادامه مطلب
 

ارسال توسط Reza Akbarian Shurkaei
مرتبه
تاريخ : پنج شنبه 5 بهمن 1391 

زمانيکه در قم زندگي مي‌کرديم، من مقداري عربي نزد آقا مرتضي ياد گرفتم، ايشان خيلي اصرار داشت که من درس بخوانم، هنگاميکه به تهران آمديم، گفتم:«شما نگذاشتيد که من علم جديد بخوانم و ديپلم بگيرم، ايشان با مهرباني گفت:«به طور متفرقه بخوان و با حجاب کامل اسلامي برو امتحان بده» ، به درستي که او معلم زندگي ما بود، مطهري مراد خانواده ما و افراد خانواده مريدش بودند، آقا مرتضي هميشه در مسائل بانوان با من مشورت مي‌کرد.

راوي : همسر شهيد

منبع: تبیان



ادامه مطلب
 

ارسال توسط Reza Akbarian Shurkaei
مرتبه
تاريخ : پنج شنبه 5 بهمن 1391 

سال 1346 پروفسور رضا (رييس دانشگاه) از هر دانشمند يک مقاله در رشته خودش خواست، استاد نيز در رشته الهيات مقاله‌اي نوشت و به ايشان دادند، مدتي بعد مقاله استاد به عنوان بهترين مطلب اعلام شد، در همان زمان،‌ جلسه استادان دانشگاه تهران برگزار شد، مجري نام استاد را «آقاي مطهري» دانشيار،‌صدا زد، ناگهان پرفسور دستانش را با تعجب بر هم زد و گفت:«دانشيار، ايشان دانشيارند؟» ايشان استاد همه مايند، چرا دانشيار؟ بعد از پايان جلسه استاد به ايشان گفتند:«از آنجا که من براي قيام 15 خرداد سال 1342 منبر رفتم، رژيم مرا تحت نظر دارد، و اجازه ارتقاء از مرحله دانشياري به استادي را نمي‌دهد، پس از اين ماجرا پرفسور دستور داد، نامه‌اي جهت ارتقاء از مرحله دانشياري به استادي جهت ارتقاء مقام ايشان تايپ کنند، پس اعلام نمود، «ايشان 15 سال است که درس استادي مي دهند، اما حقوق معلمي مي‌گيرند، کسانيکه نسبت به اين مسأله معترفند با امضاي اين نامه صحت آن را تأييد کنند، با اعلام اين مطلب حتي مخالفان استاد نيز آن نامه را امضاء نمودند، اين نامه باعث شد که استاد چهار ماه بعد به مقام پايه دوم دانشياري برسد.

منبع:تبیان



ادامه مطلب
 

ارسال توسط Reza Akbarian Shurkaei
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشيو مطالب
پيوند ها
پشتیبانی

راسخون

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ